الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

107

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) و در مجمع البيان مىگويد : هنگامى كه ابو سفيان و اصحابش به روحاء رسيدند ، از بازگشت خويش پشيمان شدند و خود را ملامت كرده و گفتند : نه محمد را كشتيم و نه تمام مسلمانان را قتل عام كرديم و با وجودى كه مىتوانستيم آنها را تا نفر آخر به قتل برسانيم . رهايشان كرديم ، حال بايد برگرديم و آنها را نابود كنيم . « 1 » ( 2 ) قمى در تفسيرش مىنويسد : قريشيان در روحاء توقف كردند . در آنجا عكرمه بن ابى جهل و حارث بن هشام و عمرو بن عاص و خالد بن وليد گفتند : ما برمىگرديم و بر مدينه هجوم مىبريم ؛ زيرا سران و قهرمانان آنها را به قتل رسانده‌ايم . « 2 » مىنويسد كه جبرئيل بر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نازل شد و فرمود : خداوند به تو امر مىكند كه به تعقيب مشركان بپرداز و تنها كسانى كه مجروح شده‌اند ، در اين غزوه شركت نمايند . « 3 » ( 3 ) طبرسى مىنويسد : خبر تصميم مشركين مبنى بر رجوع به اطلاع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رسيد و براى آن كه آنها را بترساند و به آنان بفهماند كه مسلمانان هنوز قوى هستند ، به اصحاب خود دستور داد كه براى تعقيب ابو سفيان آماده شوند و فرمود : « آيا گروهى براى امتثال امر الهى آمادهء تعقيب دشمن نمىشوند ؟ زيرا اين كار براى دشمن كوبنده‌تر و مؤثرتر است » . « 4 » ( 4 ) قمى مىنويسد : رسول الله به منادى دستور داد كه اعلام كند : اى جماعت مهاجرين و انصار ، هر كس كه جراحتى دارد خارج شود و هر كس كه در احد مجروح نشده است ، در مدينه باقى بماند ! « 5 »

--> ( 1 ) . مجمع البيان ، ج 2 ، ص 886 . ( 2 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 125 . ( 3 ) . همان ، ص 124 . ( 4 ) . مجمع البيان ، ج 2 ، ص 886 . ( 5 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 125 و در اينجا قبل از آن كه با مجروحان احد به حمراء الاسد برويم ، بايد به حوادثى كه در صبح آن روز اتفاق افتاد ، اشاره كنيم : از جمله كسانى كه در حملهء اوّل مسلمانان و قبل از شكست آنها ، فرار كرد ، معاوية بن مغيرة بن ابى العاص ( پسر عموى عثمان بن عفّان بن ابى العاص ) بود ؛ ولى او راه را گم كرد . واقدى مىگويد : او نزديك مدينه خوابيد و صبح روز بعد وارد مدينه شد و به خانه عثمان بن عفّان رفت و در خانه‌اش را زد . همسرش ام كلثوم گفت كه او خانه نيست و نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است . معاويه گفت : مرا پيش او ببر ؛ زيرا پول شترى را كه سال اول از او خريده‌ام را آورده‌ام و اگر مرا پيش او نبرى ، برمىگردم . پس ام كلثوم قاصدى به دنبال عثمان فرستاد و هنگامى كه عثمان آمد و او را ديد ، گفت : واى بر تو ، خودت و من را هلاك كردى . چرا اينجا آمده‌اى ؟ ! او گفت : پسر عمو ، هيچ كس را به خود نزديك‌تر و مستحق‌تر از تو نديدم ، لذا آمدم . پس عثمان او را به گوشه‌اى از